نه کندذهن است نه دانشمند، چگونه من بفهمانم؟

دسته: یادداشت‌ها

همین الان از استخر برگشته‌ام و دچار حالتی هستم، موسوم به Runner’s High. با خودم فکر کردم چه وقت خوبی‌ست که دربارۀ این مقوله مطلبی بنویسم؛ اما فوراً یادم آمد که برای نوشتن از Runner’s High باید اول دربارۀ اندورفین و دوپامین بگویم. برای توضیح این دوتا هم، لازم است کمی کارکرد اعصاب شرح داده شود. این می‌شود که مثل خیلی از مواقع دیگر، از نوشتنش منصرف می‌شوم.

توضیح مسائل

اما قبل از انصرف کامل باید بپرسم: چطور مطلبی را به کسی که دانش پایه‌ای مربوطه‌اش را ندارد، به زبان ساده توضیح دهم؟

بیشتر بخوانید…

پوستر من برای مسابقۀ لهستان از پنجرۀ نگاه ایرانیان

دسته: نمونه کار

پوستر لهستان

طرح بالا رو برای مسابقۀ طراحی پوستر لهستان از پنجرۀ نگاه ایرانیان ارسال کردم.

ایدۀ من برای این طرح نظریۀ خورشید مرکزی کوپرنیک – ریاضی‌دان و منجم لهستانی – بود؛ سعی کردم با خطوط مدارات منظومۀ شمسی رو در قالب نقشۀ لهستان به تصور بکشیم و لهستانِ کوچک‌شده‌ای رو در مرکز، به جای خورشید قرار بدم.

خورشید مرکزی

البته شخصاً معتقدم فهم ایدۀ این پوستر، دست‌کم بدون خوندن اسم پوستر – خورشید مرکزی کوپرنیک لهستانی – دشواره.

سایتی که اونا می‌خواستن، سایتی که من زدم، سایتی که اون زد

دسته: نمونه کار thumb

توضیح: در این مطلب، هیچ نظری روی هیچ چیز نمی‌دم و تنها به کارهایی که صورت گرفت اشاره می‌کنم، تا قضاوتی از طرف من صورت نگرفته باشه.

یک گروه بازرگانی – که اسم و لوگوش رو در عکس‌ها خاکستری کردم – طراحی سایت‌شون رو به من سپرد.

سایتی که اونا می‌خواستن

به من گفتن که مخاطب سایت‌شون آدم‌های میان‌سالی هستن که سررشتۀ زیادی از اینترنت و کامپیوتر ندارن؛ سایت ساده باشه تا موقع استفاده گیج نشن.

گفتن که چندخط توضیحاتی رو که توی کاغذ بهم دادن، توی سایت بزارم. بخشی برای قیمت محصولات‌شون می‌خواستن که قرار بود روزانه آپدیت بشه و بخشی هم برای نمایش اخبار.

بیشتر بخوانید…

فیلم کوتاه پمبه

دسته: نمونه کار thumb

پمبه در ویمئو
برای من لذت واقعی وقتی صورت می‌گیره که نتیجۀ تصورات ذهنیم، یعنی فکرای توی سرم، یا همون ایده‌های انتزاعی اولیه رو در دنیای واقعی ببینم؛ و این همون اتفاقیه که در روند تولید فیلم کوتاه «پمبه» برای من صورت گرفت.

نمای صحنه

جذابیت سورئالیسم برای من در اینه که این شانس رو بهم میده که دقیقاً همون چیزی رو که توی ذهنم مجسم کردم، پیاده کنم؛ و این تلاش برای مقابله با محدودیت‌های دنیای فیزیکی و خلق یک دنیای ظاهراً فانتزی، بسیار لذت‌بخشه.

پشت صحنه

به طور خلاصه، «پمبه» بیشتر چالشی برای من بود در واقعی کردن تصوراتم – که از نتیجه‌اش راضی‌م – و کمتر دغدغه‌ام این بود که آیا مخاطب پیام‌ها و مفهوم‌ها و سمبل‌های فیلم مرا متوجه می‌شود یا خیر.

پی‌نوشت: پمبه در جشنوارۀ Parachute Light Zero Act III فرانسه و جشنوارۀ مستقل خورشید ایران رسماً انتخاب شد.

تحصیل شما را خواهد کشت

دسته: نمونه کار

تحصیل شما را خواهد کشت

نوشته‌ای در همین راستا، در همین وبلاگ: لعنت به نشستن

قانون جذب یا هرآنچه که اسمش را بگذارید در ترازوی اعداد

دسته: یادداشت‌ها thumb

برای نوشتن این متن خیلی تامل کردم. بیشتر فکرم در روش علمی بود و می‌ترسیدم از این که مقصودم را بد برسانم و در نظر اهل علم، شبه علم بیاید. هنوز هم زیاد مطمئن نیستم، اما به هرحال دیگر ترجیح می‌دهم افکارم را منتشر کنم.

تا به امروز، من هیچ فیلمی به قدر «دربند» فکر نکرده‌ام. بارها فیلم را دیده‌ام و به صحنه‌ها، بازیگرها و دیالوگ‌هایش فکر کرده‌ام. فیلم را به افراد بسیاری معرفی کرده‌ام و نظرشان را پرسیده‌ام. البته هیچ‌کدام به این خاطر نبود که دربند را یک فیلم عالی بدانم؛ تنها می‌توانم بگویم که – به هردلیلی – مدت زیادی فکرم را به خودش مشغول کرده بود و دائم در ذهنم مرورش می‌کردم.

زمان گذشت و مدت‌ها بعد در دانشگاه، برای کار یک پروژۀ آموزشی، با گرافیستی آشنا شدم. بعدتر فهمیدم که یکی از بازیگران دربند بوده است.

هیچ تصوری ندارم که چنین اتفاقی، تا چه اندازه می‌تواند تصادفی باشد. از یک طرف می‌شود آن را تصادف محض نامید و چنین استدلال کرد که روزانه بی‌نهایت اتفاق مشابه «نمی‌افتد» و تنها این یکی که «افتاد»، نظر ما را جلب کرد؛ و از طرف دیگر می‌توانیم آن را به کار خدا، قانون جذب یا دست روزگار نسبت دهیم و به ریش آن‌هایی که به این قضایا باور ندارند بخندیم.

فعلاً من هیچ کدام از این دو طرف نیستم.

جذب

سعی کردم میزان تصادفی بودن این اتفاق را با احتمالات به خودم نشان بدهم. اعداد بنا نیست که اعتبار علمی به کار من بدهند. از آن‌جایی که تکرارپذیری از ارکان یک فرضیۀ علمی‌ست و این اتفاق تکرارناپذیر است، یعنی شخص دیگری نمی‌تواند آن را تکرار کند و نتایج مشابهی به دست آورد؛ در نتیجه در حیطۀ روش علمی نمی‌گنجد.

می‌خواستم بدانم چقدر احتمال دارد یک آدم فرضی که من می‌بینم و از قضا بازیگر است، دقیقاً بازیگر فیلم دربند باشد و نه فیلمی دیگر؟ دربند در سال ۹۱ ساخته شده است. از فیلم‌های قبل‌تر از ۹۰ صرف نظر کردم و از روی اطلاعات موجود در وب‌سایت سینما-تئاتر تعداد فیلم‌های ایرانی محصول سال‌های ۹۰، ۹۱ و  ۹۲ را استخراج کردم.

در مجموع ۱۱۲ فیلم در این سه سال ساخته شده‌اند و درنتیجه احتمال این که بازیگری که من می‌بینم، بازیگر فیلم دربند باشد و نه فیلمی دیگر، نزدیک به یک درصد خواهد بود. با این که احتمال زیادی نیست، اما اگر بخواهیم سایر جوانب را – مثلاً احتمال این که آدمی که من پیدا می‌کنم اصلاً «بازیگر باشد یا نباشد» – به محاسباتمان اضافه کنیم، نتیجۀ احتمال به صفر میل خواهد کرد (هرچند یقیناً هرگز صفر نخواهد بود).

همان‌طور که در ابتدا اشاره کردم، ارائۀ این ماجرا نه فرضیه‌ای را به پیش می‌کشد و نه قرار است موضوعی را اثبات و یا رد کند. تنها گزارش یک پیشامد «جالب» (خیلی جالب؟)  است.

پی‌نوشت: کلمۀ «قانون» در اینجا همان‌قدر کنایه‌ایست، که در «قانون مورفی».

زندگی خوابگاهی: در جستجوی تنهایی

دسته: یادداشت‌ها thumb

در سری مطالب «زندگی خوابگاهی» سعی دارم به ابعاد زندگی دانشجویان در خوابگاه از زوایای مختلف نگاه کنم و در موردشون مطالبی بنویسم. امیدوارم که این مجموعه بتونه درک نسبتاً روشنی از این سبک زندگی به خواننده ارائه کنه.
عنوان اولین قسمت از این سری رو، «در جستجوی تنهایی» می‌ذارم؛ عبارت جستجوی تنهایی، در این مطلب تا حد زیادی با «جستجوی آرامش» مترادف به نظر میاد.
 
با زنگ موبایل خودت، یا با زنگ موبایل دیگری، از خواب بیدار میشی، دور و برت پره از پتو و آدم. صبحونه می‌خوری. توی آسانسور هم دو سه نفری که در طبقه‌های بالاتر از تو زندگی می‌کنن، دارن میرن به سمت درب خروجی. و خیابون و باز آدم.. از پله‌برقی‌های زیرگذر گرفته تا توی اتوبوس و خیابون و سر کلاس و بوفه و کتابخونه و هرجایی که می‌ری. هرجایی که می‌ری… انگار که هوموساپیِنس همه جا هست. حتی وقتی دوش می‌گیری، باز صداش از دو سه تا دوش اون‌طرف‌تر به گوشت می‌رسه.

و درست توی این فضاست که دلت می‌خواد بجای سیب‌زمینی تخم‌مرغ یا ماکارونی با پنیر کمی «تنهایی» سفارش بدی!
 
این‌که انسان موجودی اجتماعیه، این که ما میل به با هم بودن داریم، یا اصلاً این‌که آدم‌ها در این قرن «تنهاتر» از گذشته هستن، هیچ‌کدوم دلیل نمیشه که من در شبانه‌روزم، از چند دقیقه خلوت با خودم محروم باشم؛ چند دقیقه آرامش به دور از تصویر و صدای هم‌نوع.
برخواننده واضحه که در این عریضه، خواستار زندگی خلوت‌جویانه، انحصاری، گوشه‌نشینانه، معتکفانه و.. نیستم؛ بلکه فقط در جستجوی ساعتی آرامش فکری‌ام که در این بحبوحۀ شلوغی، تنها با خلوتی حاصل میاد.

هم‌چنین لازم به توضیح نیست که مراد از تنهایی در این نوشته، «تنهایی فیزیکی»ست. اشاره به این همه آدم و شلوغی‌ها هم به این معنا نیست که «هیچ‌کس تنها نیست» – من هم خوب می‌دانم که «در کنار یکدیگر نشستن» غیر از «با هم بودن» است! (۱)
 
اما این تنهایی فیزیکی به چه کار میاد؟ به نقل از سخنرانی مصطفی ملکیان، پنج کاربرد می‌تونه داشته باشه (۲):

۱- ما می‌توانیم خودکاوی کنیم و براساس خودکاوی منشأ بسیاری از کرده و ناکرده‌های خود و منشأ بسیاری از احساسات و عواطف خودمان و منشأ بسیاری از اعتقادات و طرز تلقی‌های خودمان را بیابیم.

۲- داوری‌هایی که نسبت به دیگران کرده‌ایم که این داوری‌ها یا در مقام نظر متوقت مانده است یا به مقام عمل هم کشانده شده است و بر اساس آن‌ها اعمالی صورت پذیرفته است، این داوری‌ها را می‌توان مورد مداقه قرار داده و ببینیم که آیا منصفانه بوده یا غیر منصفانه.

۳- از گذشته خودمان فقط در تنهایی می‌توانیم درس بگیریم.

۴- مجموعه نقاط قوت و ضعف انسان فقط در خلوت بر انسان معلوم می‌شود.

۵- ما فقط در خلوت است که می‌توانیم آینده را با بصیرت بیشتری ببینیم.

باشد که بیش از پیش به ارزش یک اتاق‌خواب کسل‌کننده پی ببریم.
 

(۱) شادمانه کردن تنهایی، بیل دِربَک، ترجمۀ حمید سه‌تن

(۲) جزوه «تنهایی»، مصطفی ملکیان؛ موسسه پژوهشی نگارمعاصر، آذر ۱۳۷۹

قالب Vervain برای فروش

دسته: نمونه کار thumb

Vervain

 

روی تصاویر کلیک کنید سایز بزرگتر عکس نمایش داده میشه. عکس‌های پایین قالب رو در سایز موبایل (۳۲۰px) نشون میده.

من این قالب ریسپانسیو رو مدت‌ها پیش طراحی و هنوز جایی ازش استفاده نکردم. حالا تصمیم دارم که قالب رو به فروش برسونم.

قالب تنها در یک نسخه به صورت اصلی به فروش می‌رسه، به این معنا که خریدار مالک قالب میشه و می‌تونه هر تغییری رو که خواست اعمال کنه و نیازی هم به درج اسم من در هیچ کجای قالب وجود نداره. بعد از فروش، من دیگه هیچ مالکیتی روی قالب نخواهم داشت و اقدام به فروش دوباره یا استفادۀ شخصی از قالب نمی‌کنم.

برای حفاظت از اثرم، امکان مشاهدۀ قالب به صورت زنده (HTML/CSS) وجود نداره، اما اگر لازم داشتید می‌تونید درخواست بدید تا کارکرد قالب (دکمه‌ها، فرم‌ها، مپ) رو به صورت ویدئویی نشون بدم.

برای خرید با ایمیل farzadbayan در Gmail تماس بگیرید.

مملکت شب امتحانی

دسته: یادداشت‌ها thumb

اگر نمودار مطالعۀ من در طول یک سال تحصیلی رسم بشه، احتمالاً کم‌ترین میزان مطالعه به فصل امتحانات مربوط میشه؛ دلیلش واضحه: کسب نمرۀ بهتر به من انگیزۀ کافی برای مطالعه نمیده، اگر قرار بوده مطلبی آموخته (و نه حفظ) بشه، حتماً در طول ترم شده. البته نتیجۀ این رفتار هم واضحه: از ترمی که پشت سر گذاشته شده، هیچ در دست نیست، غیر از معلومات تازه و احیاناً چند تیک حاضری در لیست حضور و غیاب. در نتیجه همه چیز به شب امتحان وابسته‌ست، اگر امتحان از مطالب حفظی و مربوط به حافظۀ کوتاه مدت انتخاب شده باشه (که تا چشم کار می‌کنه این‌طور بوده)، هرکس که تا چند دقیقه قبل از ورود به سالن امتحان کتاب توی دستش بوده و مرور می‌کرده، شانس بیشتری داره و به راحتی «میزان ماندگاری واکسن کزاز در دمای ۲۱ درجه بعد از خارج شدن از بسته‌بندی» رو مشخص می‌کنه و نمرۀ بهتری می‌گیره.

در دوران مدرسه، برای تشویق (ترساندن) دانش‌آموزان به درس خواندن معیاری به نام «نمرۀ مستمر» تکامل یافته بود که به گمانم اگر لحاظ نمی‌شد تاثیرش بیشتر بود:

– ضریبش یک بود در برابر شش پایانی: کل سال تحصیلی – درس جواب دادن‌های سر کلاس، امتحان‌های کلاسی، سرکلاس نشستن‌ها، همه و همه – ۱ و یک ساعت امتحان خرداد ۶٫

– همیشه راه برای توبه بازه، اگر یک سال درس نخوندی، نگران نباش؛ معلم قول داده هرکس امتحانش رو بالای ۱۸ بگیره، مستمرش رو ۲۰ میده.

حالا همۀ این‌ها به یک طرف، یک آزمون دوساعتی دیگه هم در پایان دورۀ تحصیلی دانش‌آموزان به نام کنکور وجود داره، که در مقابلش تمام ۱۲ سال تحصیل؛ به قطره‌ای ماند در برابر دریایی بی‌کران! (در اینجا هم شرط معدل و ۳۰% یا بیشتر امتیاز کنکور، به مضحکی همان نمرۀ مستمره).

پست کردن یک پیاله، خریدن یک کیف قهوه‌ای: نامه‌های پروین

دسته: یادداشت‌ها thumb

چند سال پیش به مجلۀ همشهری جوان علاقه‌مند شده بودم و بیست شماره‌ای رو دنبال کردم. از همۀ این بیست شماره اگر بخوام یک صفحه رو جدا کنم و اینجا بذارم، انتخابم صفحۀ مربوط به نامه‌های پروین اعتصامیه. نامه‌هایی که یک دنیا حرف دارن و خوندنشون یک دنیا لذت. خیلی وقت بود که تصمیم داشتم برم سراغ آرشیو مجله و اون صفحه رو پیدا کنم و دوباره بخونم، ولی دستم نمی‌رفت. از خاصیت‌های وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی شاید یکی همین انگیزه‌ایه که به آدم می‌ده؛ می‌دونی دیگران هم در چیزی که پیدا کردی شریک می‌شن و شاید لذت ببرن. پس انگیزه می‌شه تا بری و پیداش کنی؛ رفتم و پیداش کردم. مقدمه و متن نامه‌ها رو عیناً از مجله نقل می‌کنم:

پروین اعتصامی

پروین در زمان شروع نامه‌نگاری‌هایش با مهکامه حول و حوش ۲۰ سال داشت و مهکامه ۱۴ – ۱۵ ساله بود. ولی سبک نوشتاری آن زمان باعث شده شور جوانی این دو از پس نامه‌هایشان پیدا نباشد.

تبریک برای اردشیر

زندگی همیشه چیزهایی برای غافلگیری آدمیزاد دارد و نامه‌های این شماره از این دست غافلگیری‌هاست.

نویسنده نامه‌ها پروین اعتصامی است و گیرنده‌اش مهکامه محصص. مهکامه شاعری اهل لاهیجان بود و شش سال کوچکتر از پروین که با او دوستی نزدیکی داشت. تا اینجایش همه چیز عادی است. دو شاعر با هم دوست بودند و نامه‌نگاری می‌کردند اما قضیه از اینجا جالب می‌شود که مهکامه خانم مادر اردشیر محصص است و اردشیر محصص گرافیست معروف هم‌عصر ماست که سه، چهار سالی است عمرش را داده به شما. جالبی بیشتر اینکه ما اینجا سه، چهار سال بعد از مرگ اردشیر محصص، نامه‌ای از پروین به مهکامه را می‌خوانیم که در آن خبر تولد اردشیر آورده شده است.

۳۱ فروردین ۱۳۰۷ (پشت شهری، از تهران به تهران)

خانم عزیزم پیاله کوچکی را که به خدمت ارسال می‌دارم، هدیه ناچیز ناقابلی است که به عنوان تبریک عروسی سرکار چندی قبل سفارش دادم. متاسفانه به واسطه مسافرت ناگهانی شخص فروشنده به عتبات انجام این کار مدتی معوق ماند و پس از مراجعت به تهیه آن پرداخت. اینک گرچه می‌دانم که خیلی دیر و بی‌موقع است، با یک دنیا شرمندگی ازین تاخیر این (برگ سبز) را تقدیم کرده و با اعتماد کاملی که به الطاف و مراحم سرکار دارم، امیدوارم که عذرم را پذیرفته و از شرمندگیم خواهید کاست. از خداوند متعال خواهانم که همواره پیمانه طالعت را لبریز شربت سعادت و نیکبختی فرماید.

۲۳ اسفند ۱۳۱۴ (از تهران به رشت)

خانم عزیزم، مرقومه گرامی مورخه نوزدهم برج جاری را دیشب زیارت کرده و چشمم و دلم روشن گردید. عزیزم از اینکه نقاهتی دارید بی‌نهایت دلتنگ گردیدم ولی امیدوارم که بزودی رفع آن کسالت جزئی شده و همراه قرین سلامت و سعادت باشید. عزیزم درین چند روزه کیف‌های دستی در بعضی از مغازه‌ها دیدم‌ام ولی می‌خواستم بدانم که آیا سرکار کیف کتابی را بهتر پسند می‌فرمایید یا کیف‌دستی زنجیردار یا بنددار را دوست دارید. یک قسم کیف بود که به نظر من بد نبود ولی چون رنگش سرمه بود از خریداری‌اش خودداری کردم. کیف‌های دیگری هم هست که ظاهرشان خیلی خوب به نظر می‌آید ولی از استحکام آنها نمی‌توان مطمئن بود. یک قسم کیف قهوه هست که نسبتا بد نیست و دو برگ نیکل دارد که چون آن را بلند کنند در کیف باز شود. اگر چنانچه مایل به خریداری‌اش باشید مرقوم فرمایید تا اطاعت شود. مستدعیم در این خصوص زودتر چند کلمه مرقوم دارید تا هرچه فرمایید اقدام شود. چند روز قبل چشمم به زیارت عکس و اشعار نغز آن خانم دانشمند و ادیبه سخن‌سنج روشن گردید و به قدری از قرائت آن ابیات دلپذیر و روح‌نواز محظوظ گردیدم که حدی بر آن متصور نیست و واقعا همان طوری است که خود سرکار در انتهای آن قطعه گرانبها سروده‌اید «کاندر سخنوری ز رجان سخن گذشت». مدتی به عکس گرامیت نگریسته و مثل این بود که در مقابل مجسمه محبت تو ایستاده‌‌ام و ایام گذشته را به خاطر آورده و خود را با آن دوست بی‌نظیر در یکجا می‌دیدم. امید است که همواره با اقبال و سعادت همدوش بوده و از گفتار و اشعار شیرین خویش خاطر مشتاقان را محظوظ و مشعوف دارید. نور چشمان عزیز را ازین راه دور می‌بوسم و به خدا می‌سپارم. حضرت خداوندگاری آقا و حضرت علیه خانم از الطاف بیکرانت متشکرند و ثنای بی‌حد خود را تقدیم می‌دارند. اجازه می‌خواهم که در خاتمه دست‌های با محبتت را بوسیده و به عرایض خود خاتمه دهم. قربات پروین اعتصامی.

احتمالاً مهرماه ۱۳۱۵

خانم عزیزم، مکتوب محبوب مورخ ۲۸ شهریور را پریشب با کمال اشتیاق زیارت کردم و از مژده تولد مولود جدید عزیز آقای اردیشر محصص بسی معشوف و مسرور گردیدم و خواستم با عرض و تقدیم این چند کلمه به عرض تبریک مصدع شوم. امید است که به یاری خداوندگار متعال و در تحت‌نظر شفقت مادر مهربان و بالیاقتی مانند سرکار آن طفل نوزاد مراتب و مدارج عالی پیموده و مایه مسرت و شعف خاطر عزیزت گردد. خواهشمندم تمام نور چشمان را عوض بنده بوسیده و مخصوصاً متمنی هستم آقای اردشیر محصص را به نام تبریک صمیمانه به جای من ببوسید. از مراحم خانم‌های محترمه همشیرگان معظمه سپاسگزار و متشکرم و ارادت قلبی خود را به وسیله سرکار به حضورشان تقدیم می‌دارم. ازین راه دور روی ماهت را با کمال اشتیاق بوسیده و به خدا می‌سپارم. قربان و تصدق تو می‌رود پروین اعتصامی.

به نقل از همشهری جوان، شمارۀ ۳۶۴، تیر ۱۳۹۱